|
Friedrich Wilhelm Nietzsche |
|
|
ماییم و مِی و مطرب و این کنج خراب / فـارغ ز امـیـد رحـمـت و بـیـم عـذاب
جـان و دل و جام و جامه در رهن شراب / آسوده ز باد و خاک و از آتش و آب خیام نیشابوری فلسفه خیام هیچ وقت تازگی خود را از دست نخواهد داد. چون این ترانه های ...
ادامه مطلب گویند بهشت و حور عین خواهد بود / آن جا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک / چون عاقبت کار چنین خواهد بود خیام نیشابوری گرچه غم و رنج من درازی دارد / عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک / در پرده هزار گونه بازی دارد خیام نیشابوری در دهر هر آن که نیم نام نانی دارد / از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود، نه مخدوم کسی / کوشاد بزی که خوش جهانی دارد خیام نیشابوری وقت سحر است خیز ای مایه ناز نرم نرمک باده ده و چنگ نواز خیام نیشابوری "خیام" نمونه برجسته آزاد اندیشی آریایی ها بوده است. او پیوسته
می کوشید تا گردن خود را از دست قوانین خشک و انعطاف ناپذیر اعراب رها کند./ ارنست رنان ناکرده گنه در این جهان کیست بگو / آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی / پس فرق میان من و تو چیست بگو خیام نیشابوری چون عمـــــر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شــــود چه شیرین و چه تلخ می نـوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ به غره آید از غره به سلخ خیام خیام ، تو گفتی که بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت گفتی که به کس نگو این راز نهفت هر لاله که پژمرد ، نخواهد بشکفت خیام ای کاش که جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک/چون سبزه امید بر دمیدن بودی خیام از آمدنم نبود گردون را سود خیام اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
ویط خط مقرمط نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خیام آورد به اضطرارم اول به وجود / جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود / زين آمدن و بودن و رفتن مقصود خیام گر بر فلکم دست بدی چون یزدان // برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی // کازاده بکام دل رسیدی آسان خیام از آب و گلم سرشته ای من چه کنم؟ خیام نیشابوری اي صاحبِ فتوا ز تو پركارتريم / با اينهمه مستي ز تو هشيارتريم
تو خونِ كَسان خوري و ما خونِ رزان / انصاف بده كدام خونخوارتريم؟؟ حکيم عمر خيام «آنانکه محیط فضل و آداب شدند// در جمع کمال شمع اصحاب شدند// ره زین شب تاریک نبردند به روز// گفتند فسانهای و در خواب شدند»
خیام برچسبها: خیام بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است در روز ازل هر آن چه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است "خیام" برچسبها: خیام از منزل کفر تا به دین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است برچسبها: خیام دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت خوش باش ندانی ز کجا آمده ای می نوش ندانی به کجا خواهی رفت این کوزه چون من عاشق زاری بودست در بند سر زلف نگاری بودست این دست که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بودست امروز که نوبت جوانی من است می نوش از آن که کامرانی من است عیبش نکنید گر چه تلخ است خوش است تلخ است از آنکه زندگانی من است
خیام برچسبها: خیام |
|