|
Friedrich Wilhelm Nietzsche |
|
|
هر چه غم هست خدایا به دل ما بفرست
که برای دل ما از کم و بسیار گذشت تا ببینی دل ما را که ز عالم ببرید بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر عماد خراسانی- عمر آن بود چنین خراب دلی کی دگر سزای من است
نه دل که دشمن من، درد بی دوای من است گر این دل از دگری بود پاره می کردش ادامه مطلب دامن از چنگ غم یار رها خواهم کرد
گره از کار دل خون شده وا خواهم کرد در دلی نیست نشانی ز وفا من هم نیز ادامه مطلب کجا رفتی که هر روزی که رفت از عمر دلگیرم
ز عمر خویشتن از روز پیشین بیشتر سیرم کجا رفتی که هر کس را که دیدم هر کجا رفتم ادامه مطلب هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری
گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی... هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم انعکاس غم ما هست گرش هست سدایی... ما که رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی... هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی عماد خراسانی گیرم گناه از من و گیرم خطا ز تو
کوته به بوسه عاقبت این ماجرا کنیم... دنیا وفا ندارد و ایام اعتبار عاشق نئیم و رند بخود گر جفا کنیم فصل بهار میگذرد ای بهار من باز آ که سوخت طاقت صبر و قرار من عماد خراسانی گر گریه ای دارم درون خویش گریم
با خنده هم چندان سر و کاری ندارم دردا، که اندر حلقه زنجیریان نیز شوریده ای خاموشم و سر در گریبان ادامه مطلب خصم اهل حال دیدم دهر بی بنیاد را
کاش پا ننهاده بودم این خراب آباد را من نخواهم آسمانا نام یا کامم دهی ادامه مطلب دوستت دارم و دانم كه تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايی ورنه غم نيست كه در عشق تو رسوای جهانم ادامه مطلب زندگی یک نفسم مایه شادی نشده است ترسم از ضعف، پریدن ز قفس نتوانم آرزوی چمنم کم کمک از خاطر رفت یک دل و این همه آشوب و غم و درد، عماد ادامه مطلب پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است ادامه مطلب تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد / حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
عماد خراسانی |
|