Friedrich Wilhelm Nietzsche

هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری
گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی...
هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم
انعکاس غم ما هست گرش هست سدایی...
ما که رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست
این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی...
هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را
نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی

عماد خراسانی

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:30 نويسنده یگانه بیگانه |
×بستن آگهی