|
Friedrich Wilhelm Nietzsche |
|
|
حادثه را بگذار تا نزد من آید، او چون profile blogarchive the posts ARCHIVE فروردین ۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ دی ۱۳۹۲ تیر ۱۳۹۲ خرداد ۱۳۹۲ فروردین ۱۳۹۲ بهمن ۱۳۹۱ آذر ۱۳۹۱ شهریور ۱۳۹۱ مرداد ۱۳۹۱ تیر ۱۳۹۱ خرداد ۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ اسفند ۱۳۹۰ بهمن ۱۳۹۰ دی ۱۳۹۰ آبان ۱۳۹۰ مهر ۱۳۹۰ شهریور ۱۳۹۰ مرداد ۱۳۹۰ تیر ۱۳۹۰ خرداد ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ فروردین ۱۳۹۰ اسفند ۱۳۸۹ بهمن ۱۳۸۹ دی ۱۳۸۹ آذر ۱۳۸۹ آبان ۱۳۸۹ مهر ۱۳۸۹ CATEGORIES
آلبر کامو purebreath نوشته های پنهانی Ðe$igNeR
|
هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری
گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی... هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم انعکاس غم ما هست گرش هست سدایی... ما که رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی... هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی عماد خراسانی |
