حادثه را بگذار تا نزد من آید، او چون کودکـــــــــــ خردسال بی گناه است. بازیگوشی و نیک خواهی خردمندانه روان ام این است که زمستان ها و بوران های یخبندان اش را پنهــــان نمی کند و نیز سرمازدگی هایش را. تنهایی یکی را گریز یک بیمار است و دیگری را گریز از بیماران.
بگـــذار همه پیرامونم بشنوند که از سرمای زمستان لرزانم و آه کشان، با چنین آه و لرزی همچنـان از اتاق های گرم شان گریزانم.
بگذار به من رحم آرند و با من به خاطر سرمازدگی هایــــم آه کشند و بنالند که: "سرانجام یخ دانایی او را خشک خواهد کرد".
ولی من در این میان با پاهای گرم بر کــوه زیتون خویش چپ و راست می پویم و در گوشـــه آفتابگیر کوه زیتون خویش آواز می خوانم و بر رحم ها همه خنده می زنم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
حرف هایش نیز همه نا روشن بود. و از ما چــــــه خشمگین می شد، این غربنده غضبناک، زیــــرا درست نمی فهمیدیم چه می خواهد بگوید. ولی او چرا سر راست تر سخن نمی گفت؟
و اگر گناه از گوش های ما بود، چرا ما را گوش هایی داده بود که کلام او را بد می شنیدند؟ و اگر گوش های ما را گل گرفته بودند، چه کسی گل گرفته بود؟
او را خطا بسیار بود، این کوزه گر خام دست را. و ولی این که او از کوزه ها و آفریده های خویش، بدان سبب که بد از کار در آمده بودند انتقام می ستاند، این دیگر نهایت بی ذوقی بود.