Friedrich Wilhelm Nietzsche

مجنون عشقم، با کسی کاری ندارم
دارم دل زاری و آزاری ندارم

دردی ست در جانم که از درمان گریزد
زین ناطبیبان چشم تیماری ندارم

گر گریه ای دارم درون خویش گریم
با خنده هم چندان سر و کاری ندارم

دردا، که اندر حلقه زنجیریان نیز
بیگانه وش هم صحبت و یاری ندارم

شوریده ای خاموشم و سر در گریبان
کس با من و من با کسی کاری ندارم

آن کهنه مرتاضم که شب بر میخ خسبد
جز خویشتن بهر کس آزاری ندارم

هرگز گران سر از می تحسین نگردم
در دیده خود ارج و مقداری ندارم

بگذشت آن گلبانگ و اکنون چون شباهنگ
غیر از فغان در شب تاری ندارم

بگرفته گر زنگار، قلبم را عجب نیست
کز دلبران آیینه رخساری ندارم

دارم نوایی گرم و شعری تر ولیکن
دام دلی، تسبیح و زناری ندارم

گر باشدم رنجی، غمی، از بی غمی هاست
هرگز ندارم غم که غمخواری ندارم

باری ز حسرت های رنگارنگ، سد شکر
بر دوش دل چون دیگران باری ندارم

 

 

عماد خراسانی – شباهنگ - 11 اردیبهشت 1328

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:23 نويسنده یگانه بیگانه |
×بستن آگهی