مجنون عشقم، با کسی کاری ندارم
دارم دل زاری و آزاری ندارم
دردی ست در جانم که از درمان گریزد
زین ناطبیبان چشم تیماری ندارم
گر گریه ای دارم درون خویش گریم
با خنده هم چندان سر و کاری ندارم
دردا، که اندر حلقه زنجیریان نیز
بیگانه وش هم صحبت و یاری ندارم
شوریده ای خاموشم و سر در گریبان
کس با من و من با کسی کاری ندارم
آن کهنه مرتاضم که شب بر میخ خسبد
جز خویشتن بهر کس آزاری ندارم
هرگز گران سر از می تحسین نگردم
در دیده خود ارج و مقداری ندارم
بگذشت آن گلبانگ و اکنون چون شباهنگ
غیر از فغان در شب تاری ندارم
بگرفته گر زنگار، قلبم را عجب نیست
کز دلبران آیینه رخساری ندارم
دارم نوایی گرم و شعری تر ولیکن
دام دلی، تسبیح و زناری ندارم
گر باشدم رنجی، غمی، از بی غمی هاست
هرگز ندارم غم که غمخواری ندارم
باری ز حسرت های رنگارنگ، سد شکر
بر دوش دل چون دیگران باری ندارم
عماد خراسانی – شباهنگ - 11 اردیبهشت 1328