خصم اهل حال دیدم دهر بی بنیاد را
کاش پا ننهاده بودم این خراب آباد را
غیر حیرت زین کتاب کهنه ام حاصل نشد
بی جهت عمری کشیدم منت استاد را
من نخواهم آسمانا نام یا کامم دهی
شادمانم گر بگیری این دل ناشاد را
خون ما ریختند و خوش به هم آمیختند
سد قدح مل، سد چمن گل، سد فلک بیداد را
ای پریشان گوی پند ما مده، باری ببین
آن سر زلفی که مجنون می کند فرهاد را
آن قدر نالم در این کنج قفس کز صید خویش
عاقبت سازم پشیمان سنگدل صیاد را
مرغ صاحب آشیان را بیم توفانست و باد
هر چه باداباد مرغ آشیان بر باد را
نیک یا بد بگذرد این عمر بی حاصل عماد
باده نوش و ورد خود کن هر چه باداباد را
چون نسیم رهگذاری عشرتی کن در چمن
مستی نرگس بگیر و حالت شمشاد را
«عماد خراسانی – دهر بی بنیاد»