Friedrich Wilhelm Nietzsche

خصم اهل حال دیدم دهر بی بنیاد را
کاش پا ننهاده بودم این خراب آباد را

غیر حیرت زین کتاب کهنه ام حاصل نشد
بی جهت عمری کشیدم منت استاد را

من نخواهم آسمانا نام یا کامم دهی
شادمانم گر بگیری این دل ناشاد را

خون ما ریختند و خوش به هم آمیختند
سد قدح مل، سد چمن گل، سد فلک بیداد را

ای پریشان گوی پند ما مده، باری ببین
آن سر زلفی که مجنون می کند فرهاد را

آن قدر نالم در این کنج قفس کز صید خویش
عاقبت سازم پشیمان سنگدل صیاد را

مرغ صاحب آشیان را بیم توفانست و باد
هر چه باداباد مرغ آشیان بر باد را

نیک یا بد بگذرد این عمر بی حاصل عماد
باده نوش و ورد خود کن هر چه باداباد را

چون نسیم رهگذاری عشرتی کن در چمن
مستی نرگس بگیر و حالت شمشاد را



«عماد خراسانی – دهر بی بنیاد»

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 18:58 نويسنده یگانه بیگانه |
×بستن آگهی