حادثه را بگذار تا نزد من آید، او چون کودکـــــــــــ خردسال بی گناه است. بازیگوشی و نیک خواهی خردمندانه روان ام این است که زمستان ها و بوران های یخبندان اش را پنهــــان نمی کند و نیز سرمازدگی هایش را. تنهایی یکی را گریز یک بیمار است و دیگری را گریز از بیماران.
بگـــذار همه پیرامونم بشنوند که از سرمای زمستان لرزانم و آه کشان، با چنین آه و لرزی همچنـان از اتاق های گرم شان گریزانم.
بگذار به من رحم آرند و با من به خاطر سرمازدگی هایــــم آه کشند و بنالند که: "سرانجام یخ دانایی او را خشک خواهد کرد".
ولی من در این میان با پاهای گرم بر کــوه زیتون خویش چپ و راست می پویم و در گوشـــه آفتابگیر کوه زیتون خویش آواز می خوانم و بر رحم ها همه خنده می زنم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
حرف هایش نیز همه نا روشن بود. و از ما چــــــه خشمگین می شد، این غربنده غضبناک، زیــــرا درست نمی فهمیدیم چه می خواهد بگوید. ولی او چرا سر راست تر سخن نمی گفت؟
و اگر گناه از گوش های ما بود، چرا ما را گوش هایی داده بود که کلام او را بد می شنیدند؟ و اگر گوش های ما را گل گرفته بودند، چه کسی گل گرفته بود؟
او را خطا بسیار بود، این کوزه گر خام دست را. و ولی این که او از کوزه ها و آفریده های خویش، بدان سبب که بد از کار در آمده بودند انتقام می ستاند، این دیگر نهایت بی ذوقی بود.
دادن صدقه به تو باعث دریوزگی بیشتر تو خواهد شد. نخستین نفر که برای کمک به تو دست به جیب کند، به خواری و ناچیزی تو کمک و راه کاهلی را به تو نموده است.
پلوتارخ - Königs- und Feldherrnsprüche / سخن یک اسپارتی به یک گدا
+
تاريخ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:3 نويسنده یگانه بیگانه
|