زرتشت، نیچه و لو سالومه
بی شک بسياری از کسانی که با آثار نيچه هتا آشنايی سطحی دارند، آن گزيده گویی مشهور او را می شناسند: "به سراغ زنان مي روی؟ تازيانه را فراموش نکن!" اين عبارت را چون بسياری از انديشه های نيچه دگرگونه پنداشته اند و هر کسی از ظن خود آن را در يافته است. اين چنين عده ای او را زن ستيز دانسته اند و فمينيست ها دريافتی کاملا متفاوت از اين عبارت دارند. ولی آن کسی که چنين جمله ای را بيان می کند، به کدام دليل با زن و مردی عکس می اندازد و و در دست زن ايستاده بر ارابه تازيانه ای می دهد؟

اين زن کيست، که نيچه جلوی ارابه او ايستاده و اين چنين از گوشه چشم به ما می نگرد؟
همگان باور دارند که زندگي هيچ فيلسوفي چون نيچه با انديشه او در هم نياميخته است. از اين رو تصوير ياد شده هم معمایی از وجود اين فيلسوف را منعکس می سازد. اکنون پس از 120 سال گوشه ای از رمز و راز نهفته در اين تصوير آشکار شده است. منظورم لو فون سالومه و پاول ره است. در اين نوشتار خواهيم کوشيد تا ارتباط بين نيچه و اين دو دوست را مشخص کنيم و روشن کنيم که به چه دليلی نيچه انديشه نگارش زرتشت را مرهون لو سالومه می داند.
لو سالومه، نابغه ای اروپایی
نخستین بار که سال ها پیش به بررسی ادبیات آغاز سده بیستم آلمان می پرداختم، در شرح حالی از راینر ماریا ریکله داستان سفر او به روسیه همراه با بانویی به نام آندره اس سالومه را خواندم.
بعد ها دریافتم که تنها سالومه الهام بخش شاعری شوریده سر چون ریکله نبوده است، بلکه نیچه و فروید نیز از او تاثیر پذیرفته اند. سه نام یاد شده یادآور سه اندیشمند بزرگ اروپا در اواخر سده نونزدهم و آغاز سده بیستم است. افزون بر این همسر لو، یعنی فریدریش کارل آندره اس، ایران شناسی مشهور است که مدت ها در ایران زندگی و پژوهش می کرده است.

لو سالومه
لوسالومه 12 فوریه 1861 در سن پترزبورگ به دنیا آمد. خانواده اش در روسیه زندگی می کرد، ولی مادرش اهل هامبورگ بود و اجدادی دانمارکی داشت. پدرش گوستاو فون سالومه ژنرال ارتش روسیه بود و در 25 سالگی به دلیل رشادت در قیام لهستان به سرهنگی رسیده، ولی در اصل آلمانی تبر بود و خانواده اش از سال 1810 در پترزبورگ اقامت کرده بودند.
لو، فرزند کوچک این خانواده، از همان اوان کودکی با زبان های آلمانی و فرانسه نیز آشنا بود و تا 19 سالگی در پترزبوگ ماند. این شهر در آن زمان دروازه تمدن روسیه به غرب بود. در آن دوره زنان نمی توانستند در دانشگاه تحصیل کنند، به همین دلیل لو همراه مادرش در سپتامبر 1880 روسیه را ترک گفت و برای ادامه تحصیل به سوییس رفت، زیرا دانشگاه زوریخ نخستین دانشگاهی بود که زنان را برای تحصیل می پذیرفت. لو با سوییس آشنا بود، زیرا خانواده اش تعطیلات را در سوییس می گذراند و خویشاوندانی نیز در این شهر داشت.
در همان زمان زوریخ مرکزی برای دانشجویان روسی و انقلابی بود. همین گروه قتل الکساندر دوم را با مشعل جشن گرفتند، ولی لو به این جماعت نزدیک نشد و هتا با دیگر دختران روسی که در آن جا پزشکی می آموختند، نیز ارتباطی نداشت. بلافاصله پس از ورود به زوریخ لو نامه ای به آلویی بیدرمان، استاد الهیات دانشگاه زوریخ، نگاشت و کمی بعد به ملاقات او رفت. بیدرمان که بسیار تحت تاثیر اندیشه های فلسفی کانت، اشلایرماخر و هگل بود، از متالهان پروتستان مهم عصر خود بود و چنان از وجود دانشجویی چون لو سالومه به وجد آمد که اثر اصلی و بزرگ خود با عنوان باورهای مسیحی را "به یاد و خاطره دوستی صمیمانه لو سالومه" تقدیم کرد.
لو در همان نخستین ملاقات توجه استاد را به خود جلب کرد. او تشنه آموختن بود و بیدرمان نیز به یاری اش شتافت تا از مشکلات اداری رها یابد. هتا لو مدرک دیپلم نداشت، ولی استاد در امتحانی ظاهری او را پذیرفت و امکان ادامه تحصیل را برایش فراهم ساخت. نزد همین استاد لو به فراگیری تاریخ عمومی ادیان (بر پایه آموزه های فلسفی) پرداخت و بعد ها منطق و متافیزیک را آموخت.
در همان نخستین سال تحصیل لو سالومه نزد گتفرید کینکل تاریخ هنر را آموخت. کینکل در آن زمان استادی انقلابی و نویسنده ای مشهور بود که او را از آلمان تبعید کرده بودند. در همین زمان لو سروده هایش را به استاد داد تا او را راهنمایی کند. کینکل شعرهای شاگرد را "پر قدرت و زیبا، کاملا اصیل و با احساسی ژرف" دانست و تنها نقص آن ها را وزن و قافیه برشمرد و به دانشجویش توصیه کرد تا "احساس خود را هر چه بیش تر در سروده هایش منعکس کند." در هر حال به رغم نامه ای که کینکل برای او نگاشت، شعرهایش را به چاپ نرساندند. شاید خود او نیز چندان در پی انتشار این شعر ها نبود، زیرا سال ها بعد در داستان "نبرد بر سر خدا" آن ها را گردآوری کرد. در هر حال هدف اصلی او در زوریخ تحصیل ادیان بود و نه شعر سرایی. شبانه روز تحصیل می کرد و به مطالعه می پرداخت. به همین دلیل هم رفته رفته ضعیف و بیمار شد. در نهایت خون بالا می آورد. پزشکان می گفتند که مبتلا به خونریزی ریوی شده است و نیاز به استراحت دارد.
به این ترتیب پس از یک سال لو تحصیل خود را نیمه تمام گذاشت و همراه مادر به استراحت گاه های مختلف سفر کرد. پزشکان توصیه کردند که به جنونب اروپا سفر کند و این چنین در سال 1882 به ایتالیا رفتند. پیش از سفر، کینکل نامه ای برای مالویدا فون مایزن بوگ، دوست خود در دوران انقلاب سال 1848 آلمان، نگاشت. مایزن بوگ در رم زندگی می کرد و لو در سال 1876 کتاب او با عنوان خاطرات یک آرمان گرا را خوانده و همچون بسیاری از دختران جوان آن دوران برای این زن انقلابی احترام بسیاری قایل و مشتاق آشنایی با او بود. نباید فراموش کرد که مایزن بوگ را در آن زمان از پیشروان دفاع از حقوق زنان می دانستند.
لو با مادرش بیمار و خسته در آغاز فوریه 1882 به رم می رسد و خود نمی داند که این اقامت سه ماهه بسیار پربار تر از استراحتی کوتاه است. این شهر جاودانی و آثار باستانی آن همه توجه لو را به ود جلب می کند. سفارش کینکل به مالویدا فون مایزن بوگ نیز موثر واقع می شود و مادر و دختر به دیدار مالویدا می روند. این زن آرمان گرا که شاگردان و پیوران بسیاری داشت بلافاصله به لو علاقه مند می شود و ررو را (به رغم بیماری) آمیزه ای از جدیت و میل به آگاهی و مشتاق زندگی می یابد.
به خانه مالویدا در خیابان پلویرا زنان و مردان بسیاری می آمدند و عصرها میهمانی چای و متن خوانی و بحث در باب آثار ادبی و فلسفی انجام می پذیرفت. لو یا به آن گونه که او را می نامیدند، این "زن جوان روسی" خیلی زود به دلیل علاقه به شرکت در بحث ها و آشنایی ژرف با فلسفه میهمانی مهم در جمع دوستان شد.

مالویدا مایزن بوگ
هفدهم ماه مارس که دوباره همه میهمانان در خانه مایزن بوگ گرد آمده بودند، حضور غیر مترقبه میهمانی باعث شد تا حال و هوایی جدید پدید آید. این میهمان "پاول ره" بود، مردی جوان با موهایی بلند که از مونت کارلو آمده بود و با عجله می خواست انعام خدمتگزار را بپردازد، ولی پولی نداشت.
این واقعه برای لو بسیار جالب بود و خیلی زود با ره صمیمی شد. پاول ره که 5 هفته پیش را با فریدریش نیچه گذرانده بود، از همان دیدار نخست نسبت به لو احساس علاقه می کرد و هتا آن شب نیز دخترک را تا پانسیون همراهی کرد. این پیاده روی شبانه در نور مهتاب و ستارگان آسمان شهر رم خیلی زود امری عادی برای هر دو شد و گاهی تا ساعت دو نیمه شب ادامه می یافت. خیلی زود ره از لو سالومه خواستگاری کرد، ولی در کمال شگفتی پاسخی منفی شنید. این پاسخ پاول ره را بسیار ناراحت کرد و تنها یک راه پیش روی خود می دید و آن هم گریز بود. ولی پیش از فرار به نزد مالویدا که چون مادری مهربان او را دوست می داشت، رفت و پس از تعریف ماجرا و شنیدن سخنان مالویدا قانع شد که بماند. البته مالویدا تا حدودی پس از شنیدن ماجرای پیاده روی های شبانه ناراحت شد، ولی از دیدگاه لو هیچ اتفاق مهمی رخ نداده بود و هتا پاسخ منفی به درخواست پاول ره هم چندان امر مهمی نبود، زیرا با وجدانی آسوده آگاهانه رفتار کرده بود. با همین وجدان آسوده تصمیم گرفت که از ره بخواهد تا دوست و برادری برایش باشد و موفق شد تا نظر این دوست را برای چنین امری جلب کند. این چنین ره سرخورده از پاسخ منفی به خوستگاری خود، سرانجام پذیرفت تا این نقش را ایفا کند. هتا گامی فراتر از آن نهاد و پیشنهاد کرد که دوستش فریدریش نیچه را نیز در این دوستی شریک سازد، زیرا می دانست که این دخترک بسیار باهوش می تواند نیچه را از تنهایی و انزوا نجات بخشد. ولی خود باید می دانست که وجود نفر سوم در این دوستی چندان ثمربخش نخواهد بود.
لو با این پیشنهاد موافقت کرد، هرچند در آن زمان از اهمیت فریدریش نیچه و فلسفه او چندان اطلاعی نداشت. لو همچنین تصمیم گرفته بود تا با ره در یک خانه زندگی کند و این چنین فرصت بحث و مطالعه در باب موضوع های مورد علاقه خود را به دست آورد.ناگزیر باید این دوستی و برنامه زندگی مشتترک خود را به مادر و مالویدا مایزن بوگ اطلاع می داد و همین موضوع سبب ناراحتی آنان شد. هتا مالویدا به او گفت خلاف نظریه اولیه او" لو نمی خواهد از آزادی و فرصت شکوفایی خویش بهره جوید."
ولی لو باور داشت که مالویدا می کوشد تنها در چارچوب روابط اجتماعی خاص به این تکامل دست یابد و این روابط اجتماعی برای او بسیار کم ارزش و حقیر می نمود. مادر نیز تصمیم گرفت که "زنده یا مرده لو" را به روسیه ببرد. هتا لو به مادرش گفت که تصمیم دارد تا خانه ای اجاره کند و با این دو مرد زندگی کند. مادر ناگزیر به معلم و کشیش پروتستان ژیلو روی آورد و از او خواست تا کمک کند، بی آن که بداند پیش از حرکت به سوی روسیه این کشیش هم از لو خواستگاری کرده و پاسخ منفی شنیده بود. ژیلو نامه ای به لو می نویسد، ولی لو پاسخی محکم به این نامه می دهد که شرح آن در زندگینامه او آمده است.
ورود نیچه
در این بین پاول ره و مالویدا فون مایزن بوگ در نامه هایی جداگانه برای نیچه درباره این دختر شگفت انگیز نوشته و عنوان کرده بودند که نیچه باید حتما با این دختر آشنا شود. او نیز در پاسخ به نامه ره در بیست و یکم مارس 1882 نوشته بود: "به این بانوی روسی سلام مرا برسانید، من به چنین روحیه هایی بس علاقه دام و محتاج چنین انسان هایی برای برنامه ده سال اینده خود هستم.
همین نخستین نامه نشان می دهد که بعد ها چرا نیچه تا این حد از برخورد با لو سرخورده می شود. آخر بی آن که لو را ببیند، غرق در رویاها و برنامه های خود شده بود. افزون بر این نیچه در ادامه همان نامه نوشته بود: "مساله ازدواج امری کاملا متفاوت است. از نظر من ازدواج نباید بیش از دو سال باشد و تازه با توجه به برنامه ای که در ده سال آینده دارم، این فکر بیهوده است."
پس از دریافت نامه ای دیگر از ره مبنی بر تصمیم لو برای اجاره خانه ای، نیچه چندان به این موضوع توجه نمی کند و به جای سفر مستقیم به رم، به مسینا می رود و در آنجا نامه ای دیگر از ره دریافت می کند: "شما با این کار، دخترک روسی را به شگفتی واداشته اید و او بسیار مشتاق دیدار شماست ... او دختری بسیار باهوش است و رفتاری کودکانه دارد."
چهار روز پس از این نامه نیچه واقعا به رم می آید. بلافاصله به ملاقات مالویدا فون مایزن بوگ می رود و با خبر می شود که ره و لو در همان زمان در کلیسای سن پتر ررم هستند. نیچه که بسیار از این گونه ملاقات ها لذت می برد، شتابان به کلیسا می رود و با لحنی خاص به لو سلام می کند و می گوید: "کدام ستارگان ما را قسمت یکدیگر کرده است؟" لو بسیار از این شیوه بیان و ملاقات شگفت زده می شود و دوازده سال بعد در کتاب "فریدریش نیچه نگاهی به آثارش" ماجرا را چنین شرح می دهد: "نیچه بسیار کم حرف بود. در زندگی معمولی فردی بسیار محترم و با لطافتی شبیه زنان و روحیه ای پیوسته نیکخواه برای دیگران بود و از آمد و شد همراه با احترام با دیگران لذت می برد. ولی هنگام این آمد و شد پیوسته از پنهان داشتن خویش و زندگی درونی خود خوشحال می شد. یادم می آید با نیچه که برای نخستین بار سخن گفتم در روزی بهاری در کلیسای سن پتر رم بود. در آن نخستین لحظه ها رفتار بسیار متکلفانه او مرا شگفت زده ساخت. ولی این آدم تنها، چندان مرا نفریفت، هرچند پیوسته نقابی بر چهره داشت و چون کسی رفتار می کرد که از کوه و دشت آمده و گویی ردای مردم همه جهان را بر دوش دارد. ولی خیلی زود او خود پرسشی این چنین را مطرح کرد: "در هر آن چه که در ظاهر آدمی وجود دارد، باید پرسید که در پی نهان ساختن چیست؟ چرا یم خواهد بیننده را بفربد؟ می خواهد در ذهن مخاطب خود سبب پیدایش چه پیش داوری شود؟ این فریب تا چه حد ادامه خواهد یافت و او خود را تا چه حد می فریبد؟"

همان گونه که از این یادداشت ها بر می آید، نخستین برخورد با نیچه چندان توجه لو را جلب نکرد، زیرا نیچه مردی میان بالا بود با رفتاری ارام و موهایی خرمایی که به بالا شانه زده ود، چندان جذاب به نظر نمی رسید. ولی بعد ها لو دریافت که این حالت ساده نیچه، پنهان گر تنهایی خاموش اوست و همین نخستین احساس سبب شد که اسیر ظاهر نیچه نشود. لو خود وضعیت بینایی نیچه را چنین شرح می دهد: "چشمانی نیمه بینا داشت که اصلا نشانی از جستجوگری نداشت و نگاه خیره بسیاری از افراد کم بین در آن دیده نمی شد. این چشمان چون محافظ و نگهبانی برای حفظ گنج های درونی، رازهای پنهان و مشاهده دور دست ها بود. همین دید اندک به او فرصت می داد که به جای آن که تحت تاثیر محرک های بیرونی قرار گیرد، تنها در رفتارش نشانه هایی از اندیشه های درونی را یافت."
در بخشی دیگر از این کتاب لو دستان نیچه را بسیار زیبا و اشرافی می داند و خود باور دارد که این دست ها نشانه ای از روح نیچه است.
هرچند دهان او را هیچ گاه نمی شد با آن سبیل پرپشت و شانه زده دید، ولی خطوط حرکت آن بسیار مشخص و " آوای خنده اش بسیار کوتاه بود و کاملا آرام و شمرده سخن می گفت. راه رفتن او بسی متفکرانه و آرام بود و کمی شانه هایش را خم می کرد... سیمای ظاهری او در میان جماعت نشانگر فردی تنها و گریزان از مردم بود."در زمان نخستین ملاقات لو با نیچه، فیلسوف 37 ساله بود و لو به او در قالب انسانی می نگریست. در روزهای بعد نیچه برای دوستانش بخش هایی از آخرین اثر خود، دانش شادان را خواند و به این ترتیب لو با نیچه اندیشمند آشنا شد و حس کرد که از دوستی با این فیلسوف می تواند بسیار بیاموزد. مالویدا فون مایزن بوگ و پاول ره نیز اشتباه نکرده بودند و می دانستند که این دوستی دیرزمانی خواهد پایید. این سه دوست ابتدا قرار بود در وین سکونت گزینند، ولی بعد پاریس را ترجیح دادند، زیرا ایوان تورگنینف که با لو و ره آشنایی داشت، در این شهر زندگی می کرد و از دیگر سو نیز مالویدا دوستانی در پاریس داشت که فکر می کرد می توانند به لو در صورت نیاز یاری رسانند. ولی نیچه در همان دوره کوتاه اقامت در رم و سفر به دریاچه های شمال ایتالیا کاری کرد که سبب شد اندکی از صمیمیت این "دوستی سه گانه" کاسته شود، یعنی از دوست صمیمی خود ره خواست تا از لو برای او خواستگاری کند، البته نمی دانست که ره نیز پیش تر از لو خواستگاری و پاسخ منفی دریافت کرده است.سرعت فراوانی که ره و نیچه هر دو شیفته این دختر روسی شده بودند و می خواستند با او ازدواج کنند، شگفت آور است. از دیدگاه ره بی شک برخورد ساده و مهربانی و درد دل با او سبب این اندیشه شده بود. ولی نیچه به نظر می رسد که همان نخستین تعریف های ره و مایزن بوگ و فرافکنی او در باب لو در مقام شاعره و اندیشمند سبب شد که او را برای ازدواج برگزیند. همین نکته در جدایی بعدی آنان نیز بسیار موثر است. ولی شاید نیچه با این درخواست تنها، در پی آن بوده است که این شرایط را سهل و ساده تر سازد.
لو و ره هر دو از خواستگاری نیچه ناراحت شدند و دستخوش نگرانی در باب طرح خود گردیدند. هر دو با هم فکر کردند که به چه طریقی می توانند نیچه را از تصمیم خود منصرف سازند. قرار شد که ره برای دوستش نیچه "بی علاقگی لو به هر گونه ازدواج" را شرح دهد. برای کاستن از شدت ناراحتی نیچه نیز قرار شد که دلیلی دیگر را هم مطرح کنند و گفتند اگر لو ازدواج کند، دیگر دولت روسیه مستمری به او نمی پردازد. چون نیچه نیز از نظر مادی وضع خوبی نداشت، بنابراین دیگر ازدواج ممکن نبود. هر دو با هم برای نیچه شرح دادند که پاسخ منفی به این خوستگاری به معنی قطع دوستی با او نیست. ظاهرا نیچه هم راضی شد و شادمان از این بود که چندان اسیر این تصمیم سریع و شتاب زده خود نشده است. نباید فراموش کرد که نیچه شش سال پیش نیز از بانویی به نام ماتیلده ترامپداخ خواتگاری می کند، ولی خیلی زود تصمیم خود را تغییر می دهد.
مادر لو در این زمان هنوز امیدوار بود که دخترش را از راه سوییس و آلمان به روسیه ببرد، به همین دلیل نیز در بیست و هفتم آوریل از رم با دخترش حرکت می کند. در اصل دو دوست دیگر، یعنی ره و نیچه هم یم خواستند با آن ها سفر کنند، ولی بیماری نیچه در این دوره دوباره شدت گرفت و سردرد های شدید باز شروع شد. به همین دلیل هم نیچه ناگزیر بایستی در رم می ماند و ره نیز از او نگهداری کرد.
لو و مادرش به میلان می رسند و مدتی بعد ره و نیچه نیز به آنان می پیوندند. در همین شهر نیچه مدتی با لو به پیاده روی می رود و این زمان چنان طولانی است که باعث آزردگی مادر و ناراحتی ره شد. ولی بعدها نیچه در نامه ای چنین می نویسد: "آن وقت ها در ارتا تصمیم گرفته بودم تا گام به گام او را با آخرین دستاوردهای فلسفه خود آشنا سازم، زیرا او را نخستین کسی می دانستم که شایسته این کار است."
این نکته نشانه اهمیتی است که نیچه برای قدرت فکری لو قایل می شود. ولی لو نیز در این باره هیچ جا مطلبی نمی نگارد و به همین دلیل هم هیچ نشانه ای از این گفتگو ها در دست نیست. نیچه پس از گفتگو برای 5 روز به بازل می رود تا خانواده اوربک را ملاقات کند. آن گونه که بعدها خانم اوربک شرح می دهد: "ما از سلامتی و بهبودی حال روحی و جسمی نیچهبسیار خوشحال شدیم.

ایدا و فرانس اوربک
پانزدهم ماه مه نیچه در لوزان و در باغ لوون به دیدار لو می رود و باز هم از او خوستگاری می کند. به نظر می رسد که لو باز هم با ظرافتی بی حد و حصر به نیچه پاسخی منفی داده باشد، زیرا هیچ نشانی از کدورت در رابطه آن ها مشاهده نمی شود. بار دیگر پیاده روی ها آغاز می شود و نیچه پیوسته فلسفه خود را بیش تر شرح می دهد و از دوره هایی سخن می گوید که با واگنر زندگی فراموش نشدنی داشته است. مدت های مدیدی کنار دریاچه ساکت می نشیند و غرق در اندیشه های خود می گردد، با چوبدستی بر ساحل شنی تصویرهایی می کشد و از گذشته ها سخن می گوید و سر که بالا می کند، اشک از ددیگانش جاری می شود.نیچه در جمع دوستان خود فردی راحت و هتا گاهی هم بسیار جسور بود. به همین دلیل نیز در لوزان تصمیم گرفت تا لو و ره را به عکاسی ژول بونه ببرد و سندی از این دوستی سه نفره را فراهم آورد. لو درباره این عکس می نویسد: "پاول ره بسیار با این کار مخالف بود و پیوسته از عکس چهره خود می هراسید. ولی نیچه در ذهن خود تمامی جزییات این عکس را در نظر آورده بود، از جمله ارابه و هتا تازیانه." این چنین تصویری پدید آمد که بعدها باعث رنجش خاطر هر سه نفر شد، ولی کاملا متناسب با آن دوران بود، زیرا آن حالت دو مرد ایستاده جلوی ارابه بهترین نشانه آن است که لو موفق شده بود دو خواستگار خود را مبدل به دو دوست برای خود سازد!پس از مدتی اقامت در لوزان راه این سه دوست از هم جدا می شود، نیچه به بازل و سپس به ناومبورگ می رود، خانم سالومه با دخترش لو به زوریخ نزد خانواده برانت سفر می کند. در ان زمان خانم لو به دلیل بیماری او در فکر ادامه تحصیل دخترش نبود. پاول ره نیز در ابتدای سفر همراه آن ها می آید و سپس به اشتیبه و املاک خانواده خود می رود. لو و مادرش اواخر ماه مه به سمت شمال حرکت می کنند، ولی پیش از ان مدتی کوتاه در بازل می مانند و در آن جا خانواده اوربک لو را به توصیه نیچه دعوت می کند.مادر و دختر سپس به هامبورگ و برلین سفر می کنند. اوژن، کوچک ترین برادر لو که الکساندر او را برای یاری مادر فرستاده است، در آلمان به ملاقات آن ها می آید، ولی موفق به انجام ماموریت خود نمی شود، زیرا خواهرش مصمم است که در اروپای غربی بماند و دوره تحصیل خود را با ره بگذراند. مشاجره ها و بحث های زیادی در می گیرد و سرانجام مادر و برادر تسلیم خواست لو می شوند. بی شک اعتمادی که پاول در ذهن مادر لو ایجاد کرده است، بسیار در این تصمیم گیری اهمیت دارد. افزون بر این، خانم ره، مادر پاول ره عنوان می کند که می خواهد لو را به فرزند خواندگی بپذیرد. از این رو مادر لو اطمینان دارد که از دخترش در اشتیبه مهربانانه مراقبت خواهد شد. در نهایت برادر لو او را به اشتیبه می برد.لو حدود یک ماه در اشتیبه می ماند و از مهربانی های خانم ره برخوردار می شود و دوستی او با پاول ره فزونی می گیرد. ولی رابطه با نیچه دستخوش تغییر می شود. نیچه می کوشد تا پیش از سفر لو به اشتیبه در برلین او را ملاقات کند، ولی اقامت لو بسیار کوتاه است و نیچه دیر می رسد و این سفر را کاری احمقانه می خواند. ولی مدتی بعد در زمان برگزاری جشن های بایروت ره و لو با ان جا سفر می کنند. خواهر نیچه الیزابت نیز می خواهد به این جشن برود. نیچه خود تا واپسین لحظه بیهوده منتظر می ماند تا واگنر او را دعوت کند. در هر حال این نخستین برخورد خانواده نیچه با لو سالومه است. نیچه در ملاقات با خواهرش الیزابت در می یابد که او "در این مدت جدایی پیشرفت فراوانی کرده است و می توان به او اعتماد کرد." از این رو ماجرای لو سالومه را برایش تعریف می کند و بر جنبه آموزگار و شاگردی خود تاکید می ورزد و این چنین الیزابت احساس اطمینان به برادر عزیز خود می کند. با برنامه نیچه همراهی می کند و در نامه ای قرار می گذارد تا در لایپزیک لو را ببیند و از آن جا با هم به بایروت سفر کنند.
این دو زن تفاوت های فراوانی با هم دارند و نخستین دیدار آن ها در بیست و چهارم ژوییه 1882 در لایپزیک انجام می گیرد. از یک سو دختری جوان، از خانواده ای اشرافی و تربیت شده در شهری اروپایی، جذاب، مصمم، خودخواه و سرشار از هوش است و از دیگر سو دختر کشیشی 36 ساله و اهل منطقه ای دورافتاده که پیوسته مادرش بر او تاثیر نهاده است و تنها امید او به زندگی یاری برادر عزیزی است که پیوسته او را گرامی می دارد.
ولی در هنگام سفر هر دو با هم رابطه خوبی دارند. هتا لو در نامه ای از بایروت به نیچه می نویسد: "خواهر تو اکنون خواهر خود من است." ولی نگرش الیزابت به لو سالومه بسیار منفی است و خیلی زود با برخی رفتارهای او مخالفت می کند.
الیزابت و لو هر دو بلیت برای اجرای دوم پارسیفال در 28 ژوییه داشتند. نیچه می دانست که لو چندان از قطعه پیانو لذت نخواهد برد و در واقع همین موضوع نیز رخ داد. خود لو در زندگینامه خود آشکارا درک ناپذیری موسیقی از دیدگاه خویش را چنین شرح می دهد: "از مهم ترین مسایل جشن های بایروت آن بود که این موسیقی برایم چندان قابل درک نبود، گویی نمی توانم آوای موسیقی را به هر نحوی هم که باشد، بشنوم." هتا لو در سال های پسین نیز بیشتر به ادبیات، تیاتر و هنر های تجسمی و معماری و پس از ان ها هم فیلم علاقه نشان می دهد و چندان در پی درک موسیقی نیست.
هنگام برگزاری جشن های بایروت بیش از موسیقی واگنر جماعت حاضر در آن جا برای لو جالب است. مالویدا فون مایزن بوگ نیز در بایروت است و لو را با دوستان واگنر آشنا می کند. کوریما واکنر، همسر ریشارد واگنر، نیز چندان از آشنایی با لو تاثیر نمی پذیرد و هیچ نشانه ای از این آشنایی در یادداشت های مفصل روزانه او نمی توان یافت. لو در آن جا با هاینریش فون اشتاین، آموزگار پسر واگنر، زیگفرید، آشنا می شود.
ولی مهم ترین واقعه برای لو در این سفر آشنایی با نقاش روسی پاول یوکووسکی است که دکور پارسیفال را او ترسیم کرده است. این نقاش که پدرش شاعر و نویسنده مشهور و مادرش آلمانی بود، با او بسیار دوست می شود و هتا در پوشیدن لباس و آرایش ظاهری لو به او کمک می کند. همین موضوع برای الیزابت نیچه که برداشتی کاملا متفاوت از اخلاق و رسوم اجتماعی دارد، بسیار ناراحت کننده است و باعث عصبانیت او می شود. همین اتفاق نخستین کینه را در دل الیزابت پدید می آورد و این چنین او لو را شایسته شاگردی برادرش نمی داند. این واقعه در بایروت نشان می دهد که الیزابت تا چه اندازه بر تصمیم گیری ها و عقاید نیچه تاثیر می نهاده است. نیچه این چنین در نامه ای به پترگاست می نویسد: "روزی پرنده ای از کنار من رد شد و من خرافاتی مانند دیگر مردم تنهایی که در گوشه ای از خیابان ایستاده اند، باورم شد که عقابی را به چشم دیده ام." این نامه که در 4 اوت 1882 نگاشته شده است، نشانگر نخستین سرخوردگی نیچه در رابطه با لو است.
در ینا الیزابت با لو دوباره دیدار می کند. این ملاقات که در خانه پرفسور گلتسر رخ می دهد، سبب می شود که اختلافات بین این دو زن فزونی گیرد. الیزابت با سدایی بلند به تعریف از برادرش می پردازد و او را زاهد و قدیس می داند، لو در این میان با خنده سخن او را قطع و با این گفته مخالفت می کند. لو ماجرای خواستگاری نیچه از خود را بی هیچ غرض خاصی توضیح می دهد و این امر سبب می شود که الیزابت بسیار آزرده گردد. این درگیری لفظی سبب خنده های هیستریک الیزابت هم می شود. ظاهرا روز بعد دو زن با هم آشتی می کنند، ولی الیزابت تا پایان عمر به لو سالومه نفرت می ورزد.
به رغم این ناراحتی لو با خود می اندیشد که هیچ دلیلی برای خودداری از ملاقات با نیچه وجود ندارد، ولی الیزابت به هیچ روی اجازه نمی دهد که این ملاقات به تنهایی صورت گیرد. این چنین در 9 اون 1882 این ملاقات در تاوتنبورگ انجام می پذیرد و هر دو مدتی در خانه کشیش زندگی می کنند و نیچه در خانه ای دیگر اقامت می گزیند.
نیچه که تا حدودی خود از ماجراهای خواهرش با لو خبردارد شده است، با شادی خاصی به ملاقات لو می آید. فردای آن روز الیزابت همه ماجرا را برای نیچه تعریف می کند. نیچه این موضوع را با لو مطرح می کند و این موضوع خود سبب مشاجره می گردد. لو لحنی تند در بیان نظر خود می یابد و نیچه از این موضع نیز شادمان می گردد. این درگیری ها چند بار دیگر نیز بین نیچه و لو رخ می دهد، ولی در نهایت با همدلی و مهربانی از هم جدا می شوند. این چنین لو از نزدیکی روحی و فکری خود با نیچه و احساس های مشترک سخن می گوید و عنوان می دارد که آنان سخن یکدیگر را خوب می فهمند. خود نیچه هتا گامی فراتر برمی دارد و بانوی جوان و دوست خود را "مغزی مشابه خویش" می خواند. لو نیز چنین احساسی دارد و عنوان می کند که حال فیلسوف چنان خوب است که می تواند "ده ساعت پشت سر هم صحبت کند"
تنها نکته ای که سبب ناراحتی می شود، بازگشت گاه و بی گاه بیماری نیچه است. سردردهای مزمن نیچه شدت می گیرد و باعث می شود که نیچه چنین بنگارد: "باید بخوابم، بیماری من بازگشت کرده است، زندگی را تحقیر می کنم." هتا لو نیز که هنوز هم دستخوش "تب و سرفه" می شود، گاهی مجبور است همه روز را بخوابد.
الیزابت نیچه چندان مزاحمتی ایجاد نمی کند و گاهی هم که در گفتگوهای برادرش با لو شرکت می کند، از موضوع هایی که نیچه با لو مطرح می سازد، هیچ نمی فهمد. نیچه می کوشد تا در این گفتگوها لو را با مبانی اندیشه خود و بازگشت جاودانی آشنا سازد. لو در کتاب نیچه در آثارش چنین می نویسد: " هرگر آن ساعت هایی را فراموش نخواهم کرد که نیچه برای نخستین بار مرا با رمز و رازهای اندیشه خود آشنا کرد. آوایش بسیار ارام بود و می شد احساس سرخوردگی ژرف را در آن باز شناخت."
در همان سال 1882 نیچه در چهارمین بخش دانش شادان مبانی اساسی اندیشه های خود را پیش از کتاب "چنین گفت زرتشت" مطرح می سازد. لو چندان از اندیشه های نیچه تاثیر نمی پذیرد و این خلاف انتظار نیچه است. او نیچه را وا می دارد به موضوع هایی بپردازد که بیش تر مورد علاقه خود اوست، یعنی ادیان و روانشناسی.
گفتگوهای بین این دو دوست هیچ حد و مرزی ندارد. لو می نویسد: "اگر کسی این حرف ها را می شنید، فکر می کرد که دو ابلیس با هم سخن می گویند" آن دو در باب پستی های انسان و هتا مسایل جنسی نیز سخن می گفتند. در یادداشت های روزانه لو درباره فروید که سال ها بعد آن ها را می نگارد، لو دوباره به یاد این گفتگوها می افتد و جنبه های سادیسمی و خودآزاری آن گفتگو ها را به یاد می آورد: "برای نخستین بار که در باب مازوخیسم سخن گفتم، با نیچه (این سادومازوخیست) بود. یادم می آید که هنگام این گفتگوها نمی توانستیم به هم نگاه کنیم."

کوزیما واگنر ، همسر ریچارد واگنر
در سه هفته اقامت لو و نیچه در تاوتنبورگ در باب فلسفه و خود نیچه گفتگوهای زیادی انجام می شود. در همین زمان است که نیچه نخستین طرح چنین گفت زرتشت را می نگارد. لو در نامه ای به پاول ره چنین پیشگویی می کند: "ما هر دو شاهدیم که نیچه چون پیامبر دینی جدید می خواهد خود را مطرح کند و چنین همه پهلوانان را به زمره حواریون خود در خواهد آورد." در همین نامه لو توضیح می دهد که نیچه دیگر او را "وارث و ادامه دهنده فلسفه خود" نمی داند، زیرا دیگر از قضیه آموزش من صرف نظر کرده است و من نیز نباید دنبال او باشم، بلکه باید به جستجوی خود ادامه دهم و در عین حال هیچ گاه صرفا یادگیرنده نباشم، بلکه چون یادگیرنده ای آفرینشگر رفتار کنم.
در این زمینه کاملا حق با نیچه بوده است، زیرا زندگی لو خود نشانگر همین فراگیری خلاقانه است، تفاوتی نمی کند که آموزه های روانکاوری فروید باشد و یا در حوزه ادبیات تولستوی و ریکله بیاموزد و بر او تاثیری جاودانه بر جا نهد. ولی نیچه به رغم آن که دریافته بود، این بانوی روسی اندیشه ای روشن و شفاف دارد، بعد ها پیوسته تاسف می خورد که چرا چنین شاگردی را از دست داده است.
ولی در آغاز هر دو با هم کار می کردند. لو به نیچه گزیده گویی هایی را که در دفترش نوشته بود، نشان می داد و نیچه آن را تصحیح می کرد و می ستود. شخصیت نیچه چنان مسحور این دختر شده بود که هتا در باب طرح نیچه با هم به گفتگو می پرداختند. همین گفتگو ها و طرح ها اساس فعالیت های بعدی لو در قلمروی روانکاوی شخصیت نیچه و نگارش مقاله های گوناگون در این باره شد. لو هم چنین در تاوتنبورگ رساله ای درباره زن نگاشت که بعد ها از بین رفت. نیچه هم در همان زمان نظریات خود در باب زنان را می نگارد و آن ها را در چنین گفت زرتشت مطرح می سازد. افزون بر این نیچه مقاله ای کوتاه در باب سبک شناسی را برای لو می نگارد، زیرا عقیده دارد که لو یک روزه می تواند نوشتن را بیاموزد. از این رو اقامت در تاوتنبورگ برای هر دو سرشار از فعالیت و نگارش و تاثیرگذار بر مرحله های بعدی زندگی است.
ولی به رغم هماهنگی فکری بسیار با نیچه لوسالومه می نویسد: "آیا ما کاملا به هم نزدیک شده ایم؟ نه، این حال نشان از همفکری نیست. سایه آن احساس نیچه در باب من که چند هفته پیش باعث سلامتی نیچه شده بود (درخواست مجدد ازدواج) ، خود سبب جدایی ما شد و این چنین ما از هم فاصله ای بسیار داشتیم" هتا به گونه ای شگفت انگیز ادامه می دهد: " عجیب است. تازگی ها هتا حس می کنم که در من چنان قدرتی نهفته است که شاید روزی باعث شود که ما دو نفر دشمن یکدیگر شویم."
اما این دوستی در آغاز پاک و شفاف است و لو برای دوست خود نیچه شعری را می خواند که اندک زمانی پس از ترک روسیه سروده است و نیچه شاعر را بسیار تحت تاثیر قرار می دهد:
نیایش زندگی
بی شک عشق به دوست چنین است
چون منی که تو را دوست می دارم. زندگی چیستان گونه است
و من نمی دانم که در وجود تو غریو شادی سر می دهم و می گریم
یا تو نیکبختی و رنجی را برایم به ارمغان آورده ای.
تو را با همه اندوه نهفته در وجودت دوست می دارم،
اگر چاره ای جز نابودی من نداشته باشی،
خود را از دستان تو نخواهم رهاند
چون دوستی که از آغوش دیگری جدا نمی شود
با همه توان تو را در آغوش خواهم فشرد!
بگذار تا شعله هایت مرا بسوزاند،
بگذار تا در آتش این نبرد
چیستان وجود تو را ژرف تر دریابم.
هزاران سال چنین خواهم بود! چنین خواهم اندیشید!
مرا در آغوش خود گیر!
آیا از هدیه دادن به من نیک بخت نمی شوی؟
به راستی که هنوز دردی نهفته در وجود توست.
این سروده را لو تا پایان عمر پیوسته در ذهن خود دارد و هتا گیورگ براند آن را به زبان دانمارکی برگردان می کند. فروید نیز (با تغییراتی که نیچه در این شعر داده است) بعد ها آن را می خواند، بی آن که بداند لو سالومه سراینده آن بوده است. فروید با صراحتی خردگرایانه درباره شعر می گوید: "نه! می دانید من اهل چنین کاری نیستم!" نیچه نیز می کوشید این شعر را به زعم خود تفسیر کند و می نویسد: "این همان بی راهه ای بود که هر دو با هم از آن به آینده رسیدیم." هم چنین عقیده دارد که باید کمی در قافیه پردازی آن دقت بیشتری کرد و در این کار به یاد شعر "سرود دوستی" خود می افتد که در سال 1872 سروده است. سال بعد، یعنی 1887، همین قطعه را پترگاست برای اجرای همسرایان آماده می کند و نیچه از آن بسیار لذت می برد. احساس دلبستگی به این اثر و نیز طنین شعر لو او را بر آن می دارد که بگوید: "این شعر بعدها (یعنی آن زمان که من دیگر نخواهم بود) یادآور وجود من خواهد شد." هرچند نباید از یاد برد که این تنها قطعه با همکاری نیچه است که به یاری پترگاست در زمان زندگی او اجرا می شود.
لو در بیست و ششم اوت از تاوتنبورگ به اشتیبه می رود تا پاول ره را ببیند. یک روز بعد نیز نیچه به تاوتنبورگ سفر می کند. تنفر الیزابت به حدی می رسد که از سفر با برادرش خودداری می کند. نیچه به دوستش اوربک در همین زمان می نویسد: "متاسفانه خواهرم دشمن سرسخت لو شده است. از آغاز تا انتهای سفر دم از اخلاق می زد... خلاصه، کار من خلاف فضیلت های ناومبورگی بود و همین موضوع باعث جدایی ما شد. مدتی بعد مادرش در نامه ای او را "ننگی بر گور پدر مرحومش" می خواند و نیچه هفتم سپتامبر چمدانش را می بندد و راهی لایپزیگ می شود. این اختلاف برای او بسی دشوار تر از آن است که خود فکر می کرد. ولی او نیز می دانست که این کار را به چه بهایی انجام می دهد:

آنا فروید
"ولی مفیدترین کاری که در این تابستان انجام دادم، گفتگو با لو بود. سلیقه و هوش ما بسیار مشابه هم است و در عین حال چنان با هم در تضاد هستیم که برای هم می توانیم موضوع مشاهده ای آموزنده باشیم. هنوز هیچ کس را نمی شناسم که چنین بتواند از تجربه های خود نتایجی بس عینی بگیرد. دیروز ره برایم در نامه ای نوشته بود: لو بسی در تاوتنبورگ بالیده است. و من نیز شاید چنین حسی در مورد خود داشته باشم."
پس از چند مکاتبه ره و لو نیز ابتدای ماه اکتبر به لایپزیگ می آیند. هتا پترگاست نیز از ونیز می آید و بسیار مسحور لو می شود: "واقعا لو نابغه است و روحیه ای قهرمانانه دارد. قدش از من بلندتر است و اندامی متناسب با موهایی بور و چهره خاص رومیان باستان را دارد. اندیشه هایش نشان می دهد که او به آخرین افق های اندیشه از جنبه اخلاقی و هوشمندی جسورانه رسیده است و همان گونه گفتم نابغه ای تمام عیار است." بعدها همین پترگاست به همکاری با آرشیو آثار نیچه می پردازد و عقیده مرسوم در آنجا مبنی بر مخالفت با لو را می پذیرد. زندگی برای سه دوست در لایپزیگ سرشار از فعالیت بود. هر سه با هم به تیاتر می رفتند و کار می کردند. نیچه درباره علاقه فراوان لو به کار می نویسد: "لو، غرق در اندیشه های تاریخ ادیان، نابغه ای است که حضور گاه و بی گاه و یاری او به من بسی نیک بختی است."
ولی اقامت پنج هفته ای در لایپزیگ فرصت شرکت در کلاس های درسی دانشگاه را به لو نمی دهد. برای این کار زمستان را در نظر می گیرد. سه دوست تصمیم می گیرند تا مدتی در پاریس زندگی می کنند، ولی به رغم آرزوی خود مبنی بر زندگی در چنین حال و هوای معنوی، درمی یابد که دیواری بین او و نیچه اندک اندک پدید آمده است و در یادداشت های روزانه خود در اکتبر 1882 می نویسد: "درست چون عرفان مسیحی (و همانند همه موارد مشابه) دقیقا در اوج لذت از درک مفاهیم دینی ممکن است آرمانی ترین عشق نیز به دلیل پیچیدگی احساس ها -در عین آرمانی بودن- مفهومی کاملا متفاوت یابد. این نکته نه چندان جالب، این کینه توزی انسانی و احساس آن را اصلا دوست ندارم، زیرا دوباره در چرخه خود مطرح می شود و در جایی گونه ای از شور دروغینی را می آفریند که خلاف حقیقت و راستی در بیان احساس است. آیا همین احساس سبب بیگانگی بین من و نیچه می شود؟"
این نکته شاید به نوعی بیانگر آن باشد که رفتار نیچه و احساس های دوستانه او پیوسته ویژگی علاقه جنسی را در خود نهفته داشته و این دقیقا همان نکته ای است که لو در پی درک آن بوده است. در این زمان لو درمی یابد که نیچه در تاوتنبورگ نقش برادر را برای لو از سر اجبار ایفا می کند، ولی خود ایفای این نقش را برنمی تابد و نمی تواند هرگز با گذشت فراوان چون پاول ره کنار او بایستد. در هر حال لو هیچ گاه اجازه نمی دهد تا کسی رفتار او با ره و نیچه را جز تبادل افکار و اندیشه بداند.
از دیگر سو نیچه درنمی یافت که لو و ره بسیار با هم صمیمی شده اند. در روزهای زندگی با لو در تاوتنبورگ صمیمیت و دوستی او افزونی گرفته بود، ولی پس از آن دیگر نمی توانست به اندازه ره با لو صمیمی باشد. او می دید که ره در واقع برادری برای لو است و چون نمی خواست و نمی توانست چنین نقشی را در این نمایش بر عهده گیرد، می کوشید تا ره را چون رقیبی گستاخ از نظر لو دور سازد. هتا ره را مسخره می کرد و او را که پیوسته ظرفی کوچک از سم را به همراه داشت، "ترسویی بی مانند" می نامید. ولی این رفتار تنها سبب ناراحتی لو از نیچه می شد. لو و ره پنجم نوامبر لایپزیگ را ترک گفتند، هرچند این دوستی "سه نفره" خاتمه نپذیرفته و همگی برای برنامه های بعدی با هم قرار گذاشته بودند. هتا نیچه هنگام خداحافظی شعری برای لو سرود:
"کلمبوس گفت: ای یار،دیگر به هیچ جنوایی دل مسپار!پیوسته به آبی آسمانی خیره شده بودو دور دست ها او را به نزد خویش می خواند.هرکس را که او دوست بداردبا خود به ورای زمان و مکان می بردستارگان بی شمار بر سر ما می درخشندو ابدیت شتابان از کنار ما می گذرد."
ولی در واقع لایپزیگ آخرین محل ملاقات این سه دوست بود.
آغاز جدایی
لو همراه پاول ره به برلین نزد خانم ره سفر می کند. نیچه در لایپزیگ می ماند و می کوشد تا با نامه نگاری مکانی را در پاریس برای اقامت فراهم کند. به همین دلیل نیز هنوز هم امید به ادامه آن دوستی دارد. ولی بعد ناگهان تصکصک خود را تغییر می دهد. نخستین نشانه های این جدایی، ناشی از وضعیت جسمی او است: "از سر و سدای پاریس کمی می ترسم و می خواهم بدانم که هوا آنجا خوب است یا نیست." هتا در مورد لو نیز که در سال 1884 کاملا وضعیت جسمی خوبی داشته است، نیچه چنین ابراز نگرانی می کند: "وضعیت جسمی لو بسیار ناراحت کننده است."
در عین حال هم چنان همان احساس گذشته را نسبت به لو دارد: "از نظر من وجود لو واقعا نیک بختی است، او تمامی انتظارهای مرا برمی آورد، امکان ندارد که دو انسان چنین به هم نزدیک باشند." نیچه در ادامه می نویسد: "لو اکنون آماده درک پنهان ترین بخش های فلسفه من است."
ولی با این حال به دنبال او سفر نمی کند، بلکه در پانزدهم اکتبر ناگهان از لایپزیگ به بازل می رود و در سالروز تولد اوربک در شانزدهم اکتبر به دیدار او می شتابد. به نظر می رسد در این فاصله زمانی نیچه دستخوش تردید شده باشد. ایدا اوربک در این باره می نویسد: "از دلیل جدایی آن ها در نوامبر 1882 هیچ اطلاعی ندارم. نیچه هیچ حرفی در این باره نمی زند. فقط می گوید که دیگر ماجرای دوستی آن ها خاتمه یافته است و در انتظار هیچ نامه ای از او نیست..."
بیش تر احتمال دارد که نیچه خود از همه ماجرا آگاه شده باشد و بداند که امیال و آرزوهای او بسی با اندیشه های ره و لو فاصله دارد. در هر حال به دلیل بیماری، خود هیچ علاقه ای برای سفر به پاریس نداشت. از دیگرسو شاید هم همین موضوع دورای از اندیشه های لو و ره سبب شده باشد که نیچه دریابد دیگر نمی تواند به لو اعتماد کند و اندیشه های خود را به او بیاموزاند. لو نیچه را نابغه ای فیلسوف می دانست، با این حال خود می نویسد: "پیوسته مسحور اندیشه های نیچه می شدم، ولی ناگزیر به آن ها شک می ورزیدم تا اسیر آن ها نگردم و تصویری واضح از آن ها را در ذهن خود پدید آورم. این اندیشه ها مسحورکننده است، ولی هم زمان آدمی را از خود می راند." لو نیچه را در مقام مرد نیز نمی پذیرفت و بی شک نیچه خود نیز دریافته بود که جذابیت های جنسی برای لو مهم نیست و هتا سبب انزجار لو می شود.
بیست و سوم نوامبر 1882 نیچه آخرین نامه خود به ره را با لحنی کاملا دوستانه می نویسد: "ولی، ای دوست بسیار عزیز، فکر کردم شاید هر دو خوشحال شوید که مدتی از شر من راحت باشید! ... ای دوست عزیز، فکر بدی نکن و از لو هم چنین درخواست کن. من به هر دو شما صمیمانه علاقه دارم و می خواهم با دوری از شما این نکته را اثبات کنم. بالاخره باز هم یکدیگر را خواهیم دید، این طور نیست؟ ... با عشق و علاقه بی پایان. ف.نیچه"
هتا نامه ای که نیچه در آن زمان به لو می نویسد، چنین آغاز می گردد: "دوست مهربان، لو!" ولی در این نامه نیز سخن از فاصله به میان می آید: "فرد تنها از سوظن نسبت به دیگران بسیار رنج می برد، به ویژه اگر این دیگران را دوست داشته باشد و این سوظن همراه با آن سوظنی مطرح شود که آنان نسبت به او دارند، رنج او فزونی می یابد. چرا تاکنون دوستی ما شادی بخش نبوده است؟ چون من بسیار خود را مهار کرده ام و آن تاریکی در افق دوستی ما ناشی از وجود من است." به نظر می رسد که لو پس از خواندن این نامه با ناراحتی پاسخی برای نیچه می نویسد که اکنون دیگر در دسترس نیست. ناامیدی نیچه در این نامه کاملا مشخص است، او فکر می کند که دختر مورد علاقه اش، نیچه فیلسوف، انسان و مرد را نمی پذیرد.
در بسیاری از آثار، نیچه را بازیچه بدخواهی لو و ره می دانند و به ویژه عنوان می دارند که لو با ویژگی ها ویژه خود سبب برانگیختن آتش حسد دو مرد شده است. ولی اسناد و مدارک خلاف این مدرک را نشان می دهد. به نظر می رسد رفتار لو در این دوستی سه نفره صادقانه ترین رفتار بوده است، یعنی برنامه ای کوتاه مدت دارد و تنها در پی دوستی است. آن دو دوست دیگر هم با این برنامه موافق هستند، ولی در عین حال می کوشند با درخواست ازدواج و تلاش های گوناگون این برنامه را برهم زنند و لو را به سوی خود کشند. در مقابل لو همه این درخواست ها را رد می کند، وضعیت خود را به وضوح شرح می دهد و با هر دو رفتاری یکسان می کند، برای مثال به سراغ ره در اشتیبه می رود و هم برای دیدار نیچه به تاوتنبورگ سفر می کند. هتا اگر از جنبه احساسی به ره نزدیک تر بوده است، دلیلی برای انتقاد از او نیست، زیرا این نکته ریشه در شخصیت نیچه و ره دارد. افزون بر این نیچه از همان ابتدای دوستی، نیز صادق نبوده است و برای نمونه خواهرش را با لو تنها می گذارد و لو اسیر ترفندهای الیزابت می شود. نیچه از آغاز لو را به آن گونه می بیند که خود می خواهد، یعنی در وهله نخست او را شاگردی مناسب می داند. ولی این نقش برای لو چندان جالب نیست. فرافکنی های نیچه در باب لو تا زمانی که موثر است، سبب نیک بختی نیچه می شود و این چنین فیلسوف دل می بازد، با این حال نباید فراموش کرد که این عشق وعلاقه نوعی نرگس وارگی و دلباختگی به خویشتن است، یعنی تنها زمانی پدید می آید که بازتاب اندیشه خود را در رفتار لو ببیند. ولی همین که آسمان این دوستی اندکی تیره و تار می شود (که البته ممکن است دلیل آن سخنان الیزابت باشد!) ، همه اندیشه های نیچه واژگونه می شود و رفتارش تغییر می کند و از لو فاصله می گیرد. لو در مجموعه یادداشت های خود می نویسد: "شعرهایی چون درد در کلام او نشانی از دروغ پردازی ژرف است." نیچه نیز در جایی دیگر می نویسد: "لو بسیار زرنگ و مسلط بر خویشتن در رابطه با مردان و در عشق ناتوان است."
ایرادهای نیچه بر لو پایان ناپذیر است: "به ظاهر پیوسته بیمار و در مرز جنون است، بدون سپاس، بدون شرم از نیک خواهان، بی وفا در دوستی با دیگران، ناتوان در احترام قلبی، متنفر از پاکی روح و بدون شرم از بیان اندیشه های علیه خویش، غیرقابل اعتماد و خشن."
در اوایل ماه دسامبر بار دیگر نیچه نامه ای به پاول ره و سالومه می نویسد که لبریز از تمسخر خویشتن و نیاز به همدردی است: "از دیوانگی ها یا خودپسندی جریحه دار شده من ناراحت نشوید و اگر روزی من دست به خودکشی زدم، نباید چندان ناراحت شد. این رویاپردازی های من ربطی به شما ندارد! (هتا حقیقت وجود من نیز تاکنون ربطی به شما نداشته است.) ولی هر دو مرا نیمه دیوانه ای تنها و پریشان در نظر می آورید... ای دوست عزیز، ره، لطفا به لو بگویید که همه سخنان مرا ببخشد و این چنین به من نیز فرصت می دهد تا او را ببخشم. زیرا تاکنون او را نبخشیده ام. بخشش دوستان دشوارتر از دشمنان است."
در عید کریسمس به اوربک می نویسد: "رابطه من با لو در آخرین مرحله های دردناک است." هتا مالویدا فون مایزن بوگ نیز با ناراحتی فراوان در آغاز سال از رنج و ناراحتی نیچه یاد می کند. در ژانویه 1883 حال نیچه اندکی بهبودی می یابد و در ده روز، نخستین بخش چنین گفت زرتشت را می نگارد و در این باره می نویسد: " برای مدتی کوتاه به وجود خود بازگشتم و در پرتوی اندیشه خود به سر بردم."ولی نیچه خود می داند که بدون آشنایی با لو هیچ گاه موفق به نگارش چنین اثری نمی شد. او خود در یادداشت هایش می نویسد: "چندان با هم موافق نبودیم، ولی اگر نیم ساعتی با هم صحبت می کردیم، بسیار خوب بود، زیرا از هم نکات زیادی می آموختیم و این چنین من در مدت دوازده ماه توانستم بیش ترین و والاترین آثار را بنگارم."
ولی پس از این ده روز دوباره ناراحتی نیچه آغاز می شود. غرق در عذاب از اندیشه خودکشی، نیچه پس از زمستانی سخت در فوریه 1883 به دیدار مالویدا فون مایزن بوگ در رم می رود تا در آن جا دیگر خواهرش را ببیند. الیزابت نیچه هم چنان با نفرت در پی انتقام جویی از لو سالومه است و در نامه های طولانی به ایدا اوربک یا پترگاست تهمت های فراوانی به او نسبت می دهد و خود را نمادی از فضیلت های مهن و در تقابل با لو می داند. هر ویژگی یا شیوه رفتار لو از نظر او کاری نادرست است. هتا الیزابت می کوشد تا از منزلت لو نزد خانم ره بکاهد، چون در نظر دارد تا لو را از آلمان بیرون کند و به روسیه برگرداند. سال ها بعد نیز الیزابت می کوشد به لو ضرری برساند و برای نمونه این شایعه را مطرح می سازد که او دختری یهودی اهل فنلاند است. بدیهی است که چنین شایعه ای در آغاز حکومت رایش سوم امکان داشته است که سبب مرگ لو شود.

آدولف هیتلر در ملاقات با الیزابت نیچه در جلوی در ورودی آرشیو نیچه، بیستم ژوییه 1934
نیچه که از این رفتار بسیار خسته است، در این فاصله کاملا رابطه خود با خواهرش را قطع می کند. ولی در آوریل 1883 پیشنهاد آشتی خواهر را می پذیرد. الیزابت یکسره می کوشد تا باز هم سبب کدورت بین نیچه و لو و هتا پاول ره شود. نیچه از این موضوع تاثیر می پذیرد و البته این رفتار به گونه ای است که خانواده ره از آن بسیار ناراحت می شود و هتا برادر ره نیچه را به دویل دعوت می کند. بعد دوباره این خشم تغییر مسیر می دهد و معطوف به خواهرش می گردد که در واقع بسیاری از رنج های نیچه ناشی از رفتار اوست. نیچه در همین حال می نویسد: "با ارزش ترین و پرفایده ترین دوستی من تاکنون با لو سالومه بوده است. تازه از زمان همین آشنایی من برای نگارش زرتشت پخته شدم. این دوستی را به خاطر تو از دست دادم... لو با استعدادترین و خوش فکرترین مخلوقی است که در ذهن آدمی می گنجد."
این آخرین اظهارنظر مکتوب نیچه در باب لو سالومه است. حدود یک سال و نیم بعد معرفی کتاب "در نبرد بر سر خدا" اثر لو باعث می شود که نیچه دوباره به او بپردازد. ولی این اندیشه ها در ظاهر چندان نمی پاید و این چنین نیچه زنی را که بسیار دوست می داشته است، به فراموشی می سپارد. ولی لو هم چنان به اندیشه و آثار فریدریش نیچه می پردازد و این چنین شخصیت اصلی رمان در نبرد بر سر خدا از بسیاری جنبه ها شبیه نیچه است. افزون بر این چهار مقاله نیز درباره نیچه می نگارد که بعدها در کتاب "فریدریش نیچه در آثارش" منتشر می شود. در این اثر لو شخصیت و نوشته های نیچه را اساس تفسیر خود قرار می دهد. این کتاب که اساس آن طرح شخصیت نیچه در سال 1882 است، نخستین پژوهش روان شناختی لو سالومه در باب دوستان خود است. کتاب بعدی در باب ریکله است و سومین کتاب مشهور او "سپاس من از فروید" می باشد.
کتاب لو درباره نیچه چون دیگر پژوهش های او اثری علمی-زبان شناختی نیست، بلکه بیشتر نشانگر روش روان شناختی اوست. یادداشت های آنا فروید درباره این کتاب، سال ها بعد نشان می دهد که روش لوسالومه همان روشی است که بعدها فروید بر آن نام "روانکاوی" را می نهد. آنا فروید به زیگموند فروید در نامه ای می نویسد: "آیا این اثر مدت ها پیش از طرح نظریه روانکاوی نگاشته نشده است؟ ... ولی بسیاری از مسایل آن مشابه روش روانکاوی است. آیا در آن زمان کس دیگری هم چنین می اندیشیده است یا این روش روانکاوی ویژه توست؟"
لو در تلاش برای روانکاوی نیچه در این کتاب زندگی او را به سه دوره تقسیم می کند. دوره نخست "جهان بینی شوپنهاور و واگنر" است که در آن نیچه تحت تاثیر اندیشه های دینی است و خود صاحب اندیشه نیست و بیش تر چون "شاگردی در برابر استادان خود" به نظر می رسد.
مرحله دوم از دیدگاه لو طرح اندیشه های پوزیتیویستی در آثار نیچه است و مرحله سوم جنبه پر رمز و راز آثار اوست و در آن نیچه در مقام اعلام کننده بازگشت جاودانگی رخ می نماید. این تقسیم بندی تا مدت های مدید بر همه تفسیرهای منتشر شده درباره آثار نیچه تاثیر داشته است.
انتشار این کتاب که لو سالومه آن را به فردی ناشناس (پاول ره) تقدیم می کند، جنجالی برپا می کند. الیزابت نیچه عصبانی می شود و این کتاب را "انتقام زنی" می خواند "که خودپسندی او جریحه دار شده است." پترگاست ولی نظری مثبت دارد. او این کتاب نیچه را "دستاوردی شگفت انگیز بر پایه فرهنگی درست" می داند، هرچه چندان نشانی از "گرمای احساس را نمی توان در آثار او یافت، ولی اندیشه و درک او به گونه ای است که در همه یک سده تنها پنج یا شش زن دیگر مشابه او هستند."
لو آندره اس سالومه به این دلیل این کتاب را نگاشته است که فکر می کند "بسیاری از علاقه مندان به نیچه آثار او را به درستی درنیافته اند." هتا تا زمان مرگ نیز به انتقادها و تهمت های خانواده نیچه هیچ پاسخی نمی دهد و اصولا به رغم مخالفت های گوناگون و هتا پیشنهاد فروید برای یاری آرنولد تسوایگ در نگارش زندگینامه نیچه از این کار خودداری می کند و هیچ گاه در پی دفاع از خود برنمی آید. این چنین به نظر می رسد مردانی که بعدها با او آشنا می شوند، چون ریکله، فروید، آندره اس بیش از فریدریش نیچه بر او تاثیر نهاده اند.
برگرفته از پی گفتار "این است انسان"
سعید فیروزآبادی